بنویس رو چشمام رو چشمی که خیسه بنویس اشک،تاوان حسرته، حسرت نگاه بنویس رو لبام رو لبی که محزونه بنویس آه! تاوان ابرازه، ابراز علاقه بنویس رو گونه هام رو گونه هایی که کبوده بنویس سیلی، تاوان سرخیه، سرخی خجالت بنویس رو گوشم رو گوشی که خاموشه بنویس زخم زبون، تاوان باوره، باور شنیده ها بنویس رو مچ دستام رو دستایی که نحیفه بنویس تیغ، تاوان بخششه، بخشش وجود بنویس کف پاهام رو پاهایی که خسته است بنویس ترکه، تاوان همراهیه، همراهی با پای برهنه بنویس رو گلوم رو گلوییی که پاره پاره است بنویس بغض،تاوان فریاده، فریاد احساس بنویس رو دلم بنویس رو دلی که صبوره بنویس غصه تاوان صبره، صبر همیشه بنویس رو تمام تنم بنویس رو تنی که بی گناهه بنویس شکنجه، تاوان ترسه، ترس از عاشقی بنویس بنویس و برو لذت نوشتن و سیاه کردن مال تو، شب همیشه مال من غرور زدن و پاره پاره کردن مال تو، نابودی همیشه مال من اقتدار سوزوندن مال تو، سوختن و ساختن همیشه مال من بنویس و برو ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــ همیشه دیر میشوم همیشه دیر میرسم همیشه زود میروی همیشه پیر میشوم تمام من خسته تو، تمام تن زخمی تو همیشه از رفتن تو زخمی تیر میشوم درگوشی: تو دونسته بودی چه خوش باورم من، شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من...!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:6 توسط سایه
|

من شکست نمیخورم ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده اند وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم چند وجب در چند وجب، تنگ و تاریک مثل گور، بریده از جهان وجهانیان، دور از عالم زندگان و یاد ها ونام ها نیز از خاطرم گریخته بودند در خالیترین خلوت ومطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود بازهم در آن خالی وخلا محض چیزی داشتم در آن غیبت محض حضوری بود درآن بی کسی محض احساس میکردم که چشمی مرا مینگرد میپاید دیده میشوم، حس میشوم بودنی در خلوت من حضور دارد، کسی بی کسی ام را پر میکند در آن فراموشخانه نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشاگری دارم که یاد و وجود وحیات و روشنی را در رگهایم تزریق میکند حتی گاهی سلامش میکنم گاهی از او خجالت میکشم گاهی از او چشم میزنم مواظب اعمال و رفتار و حرکات خویشم گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس میکنم از اینکه میبینم از من راضی است از کارم خوشش آمده است به خود میبالم کیف میکنم خودخواهی ام اشباع میشود سر افراز و مغرور و قوی و روشن و خوب! "دکتر علی شریعتی" پ ن: الان هیچی به هیچی هیچ ربطی نداره (خودم میدونم) در گوشی: خواب بودم، خواب میدیدم، یه هو از خواب پریدم، خوب شد بیدار شدم، آخر خوابم داشت بد تموم میشد. درگوشی: یاد حرف یکی افتادم که میگفت:" برگرد به گذشتت"، برگشتم، خوشحالم که برگشتم... معلوم بود برمیگردم! نه؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:5 توسط سایه
|

نگاهم کردی: تو چیستی؟ : جوانه ای کوچک، پیچکی بودم، پیچکی سبز، همه بهار، همه طراوت، همه سایه، زمستان ربود جانم را و ماند از تمام تنم تک دانه ای کوچک، دوباره جوانه زدم، سبز سبز، تو چیستی؟ ـ درختی خشکم، اسیر پاییز، خزان ربوده جانم را، نه چکه آبی که تازه کند رگهایم و نه برگ و باری که سبز کند تن خشکیده ام را، همه پاییزم، همه خزان، همه رسپینا، همه غصه، تو سبزی من زردم، تو تازه من خشکم، تو تولد من مرگم، تو شروع و من پایان نگاهت کردم، اندوهت نشست بر روحم، سر برآوردم، بالا و بالاتر، ساقه ام پیچید دور تنه خشکت، همه برگ شد، همه سبز، همه زندگی، همه من!!! جانت به جانم بسته شد و همه هراس از روز رفتنم تو بودی و روزی هزار بار تنگ در آغوش کشیدنم من بودم و همه شور برای سبزی به تو بخشیدنم تو بودی و همه اشتیاق روزی به تو رسیدنم آه میکشیدی و از گل دادنت در بهاران میگفتی و من نیلوفر تو میشدم، گل میشدم به پای تو نیلی و سرخ و بنفش، اسیر خنده های تو لبانت از سبزی خویش خندیدند نیشخند زدی ابر ها ترسیدند، باریدند باران دانه های درشت تگرگ، برگ گل ها را شکست، شاخه ها از هم گسست برگهایم زرد شد،تنم از ترس تگرگ، سفت و محکم تنگ آغوشت نشست مگذار از هم بپاشم عشق من، شاخ و برگم را بچسبان با دو دست تا نمیرد سایه ای که بهر تو، روی خشکی وجود تو شکست با نگاهت کیش کردی ابر را، قطره آبی مات زیر پاهایت نشست پر شد از رنگ جوانه جان تو، هر جوانه شاخه ای از من گسست تکه تکه، ذره ذره، برگهای سبز من، خشک شد شاخه هایم را شکست هر دانه ام از بین گلبرگهای کاغذی، رفت و آرام کنجی از عزلت نشست روحم شکست ذهنم گسست آن دو چشم نا رفیق و ناسپاس، ریشه های اعتمادم را گسست... ........ای از یاد رفته،ای بر باد رفته،گفتم نرو،حیا نکردی، گفتم بمون چشمم هنوز گریونه، میدونستم که یه روز از همین روزا بسته میشه راه و چارم... نمیدونی الان چه حالی دارم نه؟؟؟؟؟ هر شب کابوسه رفتنت رو میدیدم پس از تو... رفتی و از بعد تو ...... (از شاعری خسته) پ ن: بنگر نمرده ام، هرگز نمرده ام، باران که ببارد، هر دانه ام جوانه کوچکی میشود، هزار جوانه پیچک میشوم، سبز سبز، خدا کند که باران ببارد... در گوشی: دیشب بارون اومد ساعت ۰۲:۱۰ بعد از نیمه شب٬ باورم نمیشد٬ تیر ماه و بارون٬ اونم اینجا...!؟ منتظر جوونه ام٬ جوونه بزن هزار تا شو٬ هزار تا... درگوشی: تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟ (منتظر جوونه ام٬ آره جوونه٬ هزار تا جوونه که همشو بریزم به پات٬ که دوباره بگردم دورت٬ پر پر بشم به پای تو٬ فدای خنده های تو...) 
لااقل مهلتی بده اینکه آخرین دیدارمونه،
حالا رسیده اون روز که من تنها موندمو این دل پاره پارم....
پس گوش کن تا بهت بگم: یه چند صباحی با چشم گریون خوابیدم پس از تو،
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:58 توسط سایه
|

دستهایش میان تاریکی روی چشمهای خیس من لغزید تنش آغوش گرمــــی شد برای شـــانه ای که می لرزید همدل و همدرد شــد میــــان سکـــــــــوت این رگبــــــار که دانه های درشت باران را روی گونه های من پاشیــد همه کس شد در زمیــــــــــنی که همرنگ تاریـــــــــکی روی بستر خالـــــــــی و خلا محـــــــــض می خوابیـــــد همه حضور شد در غربــت شبــــــــــهای نا آرامــــــــــی که رنگ غیبــــــــــت و دوری به خـود می دیــــــــــــــــــد گاهــــــــــی به او سلام میـــــــکردم، سلام لطیـــــــــف منی که حتی سکـــــــــــــوت هم از او می ترسیــــــــد خــــودم را برای نگاهـــــــــــش لـــــوس کــــــــــردم و او ناز چشم های حقیــــــــــــــر مرا به جـــــان خریــــــــــد من از او چشم میــــــــــــــزدم و او همچنـــــــان مهربان روی گناه فراموشـــــــــی من عطر گذشت می پاشیــد مراقـب حرکــــات و رفتـــــــــــار خویــــــــــــش بودم و او نیـــــــــــــک بود و به روی نیــــــــــــــکی من خندیــــــــد و من کیـــــــــــــف میــــــــــکردم، سرفراز و مغـــــــــرور تنم از خوشـــــــــــــی در پوست خود نمـی گنجیـــــــــد تو کجایــــــــی؟ کجایــــــــــی اکنون یار تماشــــاگر من؟ منم همانــــــــــــــی که دور از تو جانـــــــم به لب رسید کمکم کن خدا جونم درگوشی: نه اشتباه نکن! من حرفی از عشق زمینی زدم؟؟؟!!! پ ن :معبود را حکایت زمین در خور نیست، چه کنم زمینیم.... .................................................. تقدیم به تو، به تو که بردن نامت اجازه میخواهد و ندارم :
دلم تسنه است، تشنه یه لحظه دیدارت
بزار دستی روی چشم ترت باشم
بزار دستام بسازه سایه بون واست
بزار که سایه بالا سرت باشم
بزار برگام بگرده دور تو مثل یه پیچک
بزار سبزت کنم نیلوفرت باشم
دوست دارم مهربونم
.........................................................
تقدیم به سنگ صبورم، محیای عزیزم:
سنگ صبور من، شکستنت کار من نبود
کنار جاده جا گذاشتنت کار من نبود
همیشه و همه جا، کنار من ، پا به پای من
تو را به غصه ها سپردنت کار من نبود
منو ببخش عزیزم
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:41 توسط سایه
|

تو روح القـــــــــــدس من، تو یـــــــگانه باور من تنها تو غصه ام رو خوردی، ای گل من مادر من تنها توو شبــــــهای تیره تبـــــم رو پایین آوردی تو نبیـــن سرکشیـــهامو که میــــرسه آخر من تو مثل فرشته پاکــی، روی شونه هات ستاره سایـــه مهرت الهـــــــی همیشه روی سر من همیشه دلـنگرونی همیشه چشمات به راهه الهــــی برات بمیرم، مـــــادرم، ای مـــــادر من پ ن: سالروز میلاد با سعادت بانوی سپیدی فاطمه (س) و گرامیداشت روز مقام زن و مادر مبارک درگوشی: قدرتو من ندونستم، ندونستم تو خدایی،ندونستم واسه اشکام، تو تنها راه گشایی!!! 
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:31 توسط سایه
|

دوباره تــــــن من و خستگــــی از کوچه ها عبور به زیـــــــر پای رهگــــذرها گمگشته و صبـــــــور با صـد هزار زخــم عمیق از کنایه ها و کیـــنه ها میسایم به در و دیوارها تن،تا برسانم به تو حضور گم میـــکنم راه را میان دستپاچگـــی و اشتیاق تو را نشانه میـکنم و از پـی ات میــدوم به شــور خورشیــــدی و من ار پــی ات دیـوانه و خمـــوش نزدیـــــــکتـر ز من به منـــــــــــــی و من از تو دور نــــــور زلال و عمیـــــقی در این سایه سکــــــوت فریاد آشکـــار و رسا میان قلبهای ســوت و کـور تو آشنـــــای هزار ساله من در آسمان نیــــلگون من یک حبــــاب خاکیــــــم، زندانی تنگنای گـــور تو ناجـــی دلواپســـی میان شبــانه اشــــک ها من شـــــوم تر ز آوای هــــو هــــوی جغد کـــــور تو منتهــــــــــای روشنــــی و من ظلمت کریـــح آیا شود که رد شود از تن سـایه جرعه های نور؟ در گوشی: بنگر خدای من! اینجا نشسته ام ،اینجا کنار تو دردی نمادره است،اینجا کنار تو نه گنگ نه خسته ام !!! 
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:6 توسط سایه
|

بوسه میخواست ومن، به یاد پاکی شبنم پذیرای لبان عطشناکش نشدم گذشت از من و نمیدانست: شبها میان رویا میبوسمش به تکرار با گونه های خیس و با چشمهای بسته با این غم حجیمی که در میان سینه به بغض و آه پیوسته چه چاره ای توان کرد؟ کجا غمش توان ساخت؟ دلگیرست از من اکنون، هم دلگیر و هم خسته به که توان نمودن؟ که رفتنش آهی شد، که بر سینه نشسته خدا داند این فریاد سکوت آه سردی است که بر گلو شکسته تو ای خوب قدیمی تو ای ماه صمیمی بیا برگرد که چشمم میان خاک و طوفان، به راه تو نشسته صدایم کن دوباره، که در عمق وجودم صدای مهربانت، تار و پودم، گسسته بیا برگرد بهارم بیا برگرد کنارم تو ای خوب قدیمی تو ای فریاد خسته «دخترک نقاب زن و سایه سکوت » پ ن:این شعر به همون اندازه که مشترکه بی مخاطبه
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط سایه
|

دیشب برای لحظه ای تورا به خاک سپردم سایه سکوت من همدم لحظه های تنهایی دیشب برای لحظه ای روی جسمت مشتی خاک ریختم و صبح که شد با تمام وجودم به سراغت آمدم و باز یافتم تورا تو را دور نمی اندازم تو رفیق تنهایی ام بودی رفیق بی کسی ام چاه بودی برای درد و دلهایم آب بودی به روی آتش زخمهایم مرحم برای تن خستگی هایم تو دست بودی برای از جا برخاستنم پا بودی برای قدم در راه گذاشتنم چشم بودی برای به خوبی ها نگریستنم وقلب بودی برای به مقصد رسیدنم اکنون منم و مقصود خویش محبوب خویش معشوق خویش خانه باش برای در کنار محبوب بودنم کلبه ای دنج برای سجده بر معشوق کردنم تو را خانه تکانی میکنم هر چه اسم بیگانه با توست دور میریزم و از این پس با نام تو تنها به خورشید میرسم تنها برای خورشید می مانم تورا سجده گاه خورشید میکنم آنجا که نور میتابد بر تن محتاج سایه... با تو به خورشید میرسم درگوشی: تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاست تو همینجایی و هر روز من به تنهایی دچارم منو نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم 
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط سایه
|

« از فصل من تا تو » تابستان: دوری... تابستان: انتظار... تابستان: لحظه شماری... تابستان: قطرات شبنم... پاییز: دیدار... پاییز:نگاههای عمیق تو... پاییز:مثل سایه کنار تو بودن پاییز: گرمای جانسوز تن تو... زمستان: زمزمه تو برای رفتن... زمستان: التماس های بی وقفه من برای شروعی دوباره... زمستان: صدای باد وباران... بهار: دوری... بهار: گریختن از تو... بهار: رهایی از تو... بهار: برف و بوران... ... بنگر چگونه فصلها را بهم ریخته ای...؟!!! « مثل تیله گرم بازی » چشم هایی به مانند تیله های رنگی شد هم بازی سادگی هایم گاه به قل خوردن سرگرم................ دور و نزدیک گاه ساکن نگاه محرومم .........................مات و مبهوت رفت و گم شد میان تاریکی...............نه اثری نه برقی نه نوری رفت خواندم شعر رفتن را: تیله های شیشه ای بدرود رسیده پایان این بازی آخر قایم باشک ما این بود...!!! درگوشی:گاهی یه چیزی میخوره توی سرم. گاهی تو میخوری توی سرم. لعنت به هر دو تون که درد دارید! 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:56 توسط سایه
|

دیرگاهیست که دلم برای صدایت تنگ شده آرزو کردم: اسمم را در گوش خدا فریاد زده باشی باورم نبود که در یاد تو زیستن به محالات مشبه تر است تا واقعیات اندیشیدم شاید خدا صدایت را از من پنهان کرده باشد
و اینک ننگ بر من که به دنبال صدای تو جیبهای خدا را گشتم
گاهی از یاد میبرم که در حال فراموش کردن توام از یاد میبرم: برای من نبودنت را و اینکه هرگز دیگر نخواهم یافت تورا گاهی بی هوا دلم برایت میشود ذره ای میشود قاصدکی و زیر لب آرزویی و فـــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووت... بلند میشود بر هوا پر میکشد به هوای تو ایستاده نزد خدا و فریاد میکشد: «بازگشتش آرزوست...» درگوشی:تا حالا حالت از این دنیا و آدماش بد شده؟ من دارم از تو مشمئز میشم! 

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط سایه
|

به مژگان عزيزم به مهربانترينم تنها كسي كه سرم روي شانه اش گريست و حتي يك بار اشكهايش را نديدم افسوس! افسوس كه امروز دو سال است كه دستهايم از دستهايش تهي و شانه اش زير سر لرزان از اشكم خالي است: ديدار ما قيامت شد خدايا باورش سخت است اميد ديدنش امشب،به يأس و مرگ پيوسته است خدايا باورش سخت است كه او دور از من عاشق و دنيا در هراس عشق،به جاي من از او خسته است دمي روحم نميخوابد،دمي قلبم نميميرد،دلم آرام نميگيرد كه باور ميكند چشمش به روي زندگي بسته است؟ كه باور ميكند قلبي كه تا ديروز به خنده گرم و زيبا بود هم اينك در ميان خاك، به روي خنده در بسته است نه! باور كردنش سخت است، دمي يادش نميميرد چگونه او بدون من،از اينجا رخت بربسته است؟ خدايا من گناهم چيست كه او رفته و من اينجا پر و بالم ميان زجر تنهايي به خاك زندگي بسته است؟ كه او رفته ومن اينجا دلم تنها غمم دريا و چشمانم به راه او اميد آمدن بسته است؟ خداوندا نميگويم چرا رفته كه اين كفر است ولي يكدم تو جاي من، نميگويي دلم خسته است؟ فقط يكدم بيا و قلب خود را جاي من بگذار ببين آيا نميگويي كه زجر و درد و تنهايي در اميد را بسته است؟ خدايا باورش سخت است كه او از پيش من رفته است اميد ديدنش امشب به يأس و مرگ پيوسته است! خدايا باورش سخت است 

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:46 توسط سایه
|

درجستجوی دستهای امین تو به این حقیقت رسیده بودم که پنهانی از چشمانم و من چشمهایم را می بستم و در تاریکی عمیق این حوالی به دنبال صدای نجیب کفشهایت به راه می افتادم بارها زمین میخوردم و تو به زمین خوردنم میخندیدی به چشمهای بسته و پاهای هراسانم اما دوباره با دو دست لرزانم از جا بلند میشدم و عمیقتر به صداها گوش مسپردم صدای پاهایت که در گوشم زمزمه گر شد چشمهایم را باز کردم دست در دست دیگری دیدمت و من در سکوتی همیشگی پنهان شدم میدانم روزی برای یافتن من چشمهایت را میبندی و به دنبال صدای کفشهایم گوشهایت را تیز میکنی اما افسوس!!! دیده که بگشایی نمی یابی مرا چرا که من کفشهایم را درآورده ام و با پای برهنه از سرزمین تو رفته ام افسوس.. 

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:34 توسط سایه
|

به گمانم بود سپیده که بگذرد خورشید که بتابد بر تو دوباره مال من میشوی دوباره سایه ات خواهم شد اما خورشید که پشت ابر رفت باور کردم که سهم سایه از همراهی چون تو تنها کورسوی پیش از سپیده بود
از چشمهایم بالا آمد بالا و بالاتر نوک برج چشمانم که ایستاد از ترس دروغهای فراوانش پاهایش لرزید و سقوط کرد روی سنگریزه های پایین برج پسرکی جان سپرده است پیش چشمهای بی فروغ من اینک آنهمه ارتفاع مرده است 
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:28 توسط سایه
|

گوشه كنار دلم برايت گودالي ميكنم و يادت را در آن چال ميكنم شايد هر غروب پنجشنبه دلم براي مزارت پر بكشد، شايد برايت اشك بريزم اما بگذار با از دست دادنت كنار بيايم نمي خواهم جنازه ات براي ابد در دلم بماند و بوي تعفنش مرا از تو بيزار كند مي خواهم برايت ترانه وداع بخوانم مرا ببخش اي عشق! ناگزيرم تو را به خاك فراموشي بسپارم ناگزيرم... تو برايم از عشقت به ديگري گفتي ومن چه ساده اشكهاي تو را تاب نياوردم، چه ساده طاقت از كف بريدم چه ساده گفتم دوريت را تحمل ميكنم،چه ساده تمنا كردم كه تو با او باشي و تو چه ساده ساعتي بعد با او خنديدي، چه ساده نگاههاي ملتمسانه و هراسان مرا از پشت ستون ها ناديده گرفتي، چه ساده مرا شكستي و من چه ساده تمام شب راگريستم... پروانه شدم به دور شمع وجودت بالهايم تا ته سوخت و كسي به من نگفت: شمع من شعله اي آهني بود بازهم خيال تو با خيال باران يكي شد چشمهايم را كه باز كردم ديدم گونه هايم خيس است 




+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:24 توسط سایه
|

منفذهاي دلم را ميبندم مي نشينم و يكي يكي همه را گِل ميگيرم اما باز هم جايي از ريزترين روزنه هايش يادت پا ميگذارد توي دلم دلم تنگ ميشود و با تنگ شدنش منفذهايش بسته و من ميمانم و دلِ تنگي كه درآْن يه تكه از يادت جا مانده و راه خروج ندارد مي خواهم ديوار ها را خراب كنم مي خواهم يادت را براي هميشه از دلم بيرون بيندازم، صاحبخانه را بيرون كنم تا خانه اش مال خودم باشد، فقط مال من اما تو مي آيي ، مي آيي و در چشمهايم نگاه ميكني! دنبال چه ميگردي؟ عشق؟ ديگر نيست، لايق آن نبودي! نفرت؟ هرگز! جاي آن در قلب من نيست! بخشش؟ تو اولين كسي هستي كه بخششش نتوانم كردن! هنوز هم نگاه ميكني! چشم برميدارم از نگاهت دوباره صداي آهنگ تمام خيال را بهم ميريزد: « يه اتاق تاريك، يه سكوت بهت آلود، يه آرامش مسموم، يه آهنگ ملايم يه جمله عميق وسط آهنگ بي تو من در همه شهر غريبم و يه قطره اشك كه روي گونه هام لغزيد، بهم فهموند كه چقدر دلم براي داشتنت تنگ شده امشب دستام بهونه دستاتو داره و چشمام حسرت يه نگاه توي اون چهره معصوم يه بهت غريب توي گلوم لونه کرده و يه احساس غريب تر داره تبر به ريشه بودنم ميزنه دلم براي روزاي آفتابي بي تابي ميكنه و پاهام بدجوري دلتگ پا گذاشتن توي جاده بارون زده خيالته چقدر سخته آرزوي كسي رو داشتن كه آرزوتو نداره چقدر سخته دلتنگ كسي بودن كه دلتنگ ديگريه ... » 
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:51 توسط سایه
|

صبح یکشنبه: امروز تولّدمه و من همش به تو فكر ميكنم، به اينكه چقدر دلم براي صداي مهربونت تنگ شده جون سايه جامو به كسي نديا، ميدونم براي خاطر اينكه همه جا كنار تو باشم، بايد دوباره روي ديوارها كشيده شم، بيفتم زير پاي رهگذرها، لاي دراي بسته اي بمونم كه تو ازشون عبور ميكني، اما همه اينا به بوسيدن جاي پاهات كه پشت سرت وقتي قدم بر ميداري روي زمين ميمونه مي ارزه، به ريختن غبار جاي قدمهات روي تن خستم مي ارزه جون سايه جامو به كسي نده، ميخوام هميشه سايت باشم، كنار تو همه جا دلواپس دلتنگي هات، رفيق غصه هات، ميخوام دوباره فقط به ساز تو برقصم
عصر همان روز: امروز تولّدمه بد ترین روز زندگی سایه از دنیا سیرم امروز کوه اعتماد من منو زیر آوار بی اعتمادی گذاشت و رفت صبح که شد با هزار امید اومدم آپ شاد گذاشتم ولی الان حالم خیلی بده بازی خوردم چه حسی بهتون دست میده اگه بعد از یه سال حس کنید بازیتون دادن میگذرم می بخشم اماهرگز دیگه کسی نمیتونه اعثماد سایه رو جلب کنه روز آغازم را روز پایان کردند
تو نيستي عزيزم، كنارم نيستي، اما همين كه ميدونم دوستم داري، همين كه ميدونم جاي خالي سايه ات رو به هيچ كسي نميدي، همين كه نگرانمي،بهم فكر ميكني، برام كافيه.
ميدونم اين دوري براي تو هم خيلي سخته، ميدونم احساس رو گذاشتي كنار و با عقلت تصميم گرفتي، اما عقل من از همون چيزي حرف ميزنه كه احساسم ازش ميگه.
من دوستت دارم، پس هرجور تو خوشحال باشي خوشحالم، ميدونم تظاهر به خوشحالي ميكني، ميدونم توي دلت هزار تا غم داري، سايه واسه غصه هات بميره كه هيچ وقت اونارو به روت نمياري، واسه چشمهاي نازنينت كه هميشه غم داره بميره، سايه واست بميره
شايد فكر ميكني اينطوري دلكندن از تو برام آسون تر ميشه،
اما عزيز من! با اون نگاه نگرانت كه وقتي ازش دور ميمونم به سراغم مياد كه حالمو بپرسه چه كنم؟
جون سايه غصه نخور، نگرانم نباش،دلواپسم نباش، من خوب ميشم، دوباره كه عاشقت بشم خوب ميشم
ميدونم از اينكه زيادي عاشقت شدم ميترسي، اما من از اينكه عاشق مني خوشنودم، از اينكه دستات هميشه امين دلتنگي هامه خوشنودم
امانت دار مهربون عشق من، تا عمر دارم به چشماي مهربون تو مديونم
تولّد سايه ات مبارك

این اولین شعری بود که براش گفتم:
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:2 توسط سایه
|

1. باروت عشقت را روي قله كبريت وجودم مي نشانم و آن را روي قلب بي نظيرت مي سايم جرقه مي زنم آتش مي گيرم انتظارم خاموشي است اما مي سوزم تا ته مي سوزم چه باروت مرغوبي...!!! .................................................................سايه.................................................................... 2. روي مغزم هزار صفحه را با هم باز مي كني و توقع داري همه را حلاّجي كنم نتيجه اينكه ويروس مي گيرم فكرم كار نمي كند دوباره هنگ كرده ام سرم درد مي گيرد مخم سوت مي كشد كسي اين لعنتي را ريست نه!!! از برق بكشد از برق بكشد... ..................................................................سايه...................................................................... 3. او رفته است ولي هنوز هم خورشيد مي تابد به خورشيد مي نگرم چشمم را ميزند اما به يادش آرام مي گيرم من هستم اما سايه رفته مرا تنها گذاشت و به دنبال او رفت منم و ياد سايه و ياد او اوكه نماند كنارم نماند حتي به خاطر كسي كه از او تنها يكي داشت نماند... نه به خاطر من حتي به خاطر دل شكسته سايه نماند... ...................................................................سايه.......................................................................... 4. فكر مي كنم همانگونه كه تو خواستي به فراموشي مي پرسم از خدا كه چرا ياد من نداد؟ فكر مي كنم مي انديشم سرم درد مي كند كاش مي شد بخوابم سرم درد مي كند مي خواهم تا ابد بخوابم زير لب زمزمه مي كنم: «

اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته اي تو را
به خاطرات بسپرم...»
و چشمهايم را روي هم مي گذارم
مي خوابم.....
تا ابد مي خوابم
نمي خواهم بيدار شوم و ببينم كنارم نيستي

...................................................................سايه......................................................................
5.
دلم اشك مي خواهد، بارن!
اما براي كدام درد؟
براي كدامشان گريه كنم؟
كداميك ارجحيت دارد؟
دلم باران مي خواهد
اما اين هواي ابري تشنه طوفان است
منتظر جرقه اي تا طوفاني شود

...................................................................سايه.................................................................
6.
عروسكي مي شوي توي ويترين بزرگترين مغازه
و من كودكي عاشق تو
پاهايم را روي زمين مي كوبم و مي گويم: من او را مي خواهم...
كسي مي پرسد چقدر پول داري؟
دست در جيبم مي كنم و مشتي عشق بيرون مي آورم
مي گويدم: كم است!
پول درشت يعني تقدير!
اما نه! من كودك نيستم
به عروسك كناري نگاه نمي كنم
صبر مي كنم تا بزرگ شوم و
مثل پدر پول درشت در جيب داشته باشم
اما
آيا آن لحظه از وقت عروسك بازي نگذشته است
اگر قسمت ديگري شود چه؟!!!
چرا بايد تنها در حسرتش بمانم
چه كودكي تلخي...
چه كودكي تلخي...

......................................................................سايه....................................................................
7.
اين روزا ورده زبونمه
همش زمزه مي كنم
گوش گن:
اي به داد من رسيده تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد
تو شبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي
ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم
وقتي شب شب سفر بود توي كوچه هاي وحشت
وقتي هر سايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني به تنم مرحم كشيدي
برام از روشني گفتي پرده شبو دريدي

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من
مقصدت هرجا كه باشه هرجاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط سایه
|

دلتنگ توام ، دلتنگ تو که گهگاه از کنارم عبور میکنی نفسم بند می آید، گر میگیرم، پاهایم می لرزد دلم میخواهد سیر نگاهت کنم، اما... اما دیگر هرگز نخواهم توانست برای خاطر اینکه بمانی، برای خاطر اینکه باشی سوگند خورده ام با نگاه آلوده به حسرتم آزارت ندهم دیگر نگریستن در چشم های تو آرزوست دیگر چشم دوختن به پلک زدن تو ...
دلم تنگ است
شاید قسمت این است که من از یاد چهره نازنین تو،
تنها خیالی دور ازپلک زدنت در یادم بماندشاید تقدیر این است که دیگر قدم در چشمهایم مگذاری
در این چشمها که زمانی تنها خانه تو بود
این خانه خالی است بی تو،تنها نشان از در و دیوار دارد
شاید دلتنگی تا لحظه مرگ برایم مقدر شده باشد، اما...
اما دمی از خیالت مگذرد که لحظه ای از قلبم برانمت
نه! بی انصافی است دیگر!
قلبم همیشه خانه توست، بی تو می ایستد از غصه
...همیشه زنده ای معشوق من، به عشق تو زنده ام، همیشه...
...دوستت دارم...دیگر نتوانم به چشمها نگریستن
بی تو مباد برای دلم دمی زیستن
چشم تو در پی آسمان نا تمام
تقدیر چشم من تا ابد گریستن
«
سایه»

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:47 توسط سایه
|

گفتي :« يكشنبه!
يكشنبه مي آيم.»
مرا انتظار جمعه ها بس نبود
كه به انتظار يكشنبه نشاندي ام؟!
هزار يكشنبه آمدم و نيامدي
گوشه كنار آن جاده تاريك
چشم به راه دل پاكت مي دوختم
خوب مرا نمي خواستي
بيچاره اين چشم ها كه گناهي نداشتند كه گريانديشان
به گريستن عادت دارند
عمريست كه مي گريند
درست است كه
چشم به راهي را بر نمي تابند
درست است كه
انتظار توانفرساست
انتظار مي سوزاند
اما به من بگو: شايد
بگو: شايد حتي هزار سال ديگر
بگو: منتظر باش
اما به من
هرگز مگو هرگز
كه هرگز هميشه
دور و دست نيافتني است
همانگونه كه هرگز ندانستي كه
تو نيامدي من گريستم
من گريستم وتو
حتي به روي خدا هم نياوردي اشكهايم را
و تمام آن شبهايي را كه
به انتظار يكشنبه بيدار مانده بودم
من گريستم و تو
حتي نگاهي نكردي
نيامدي
ولي بدان اين انصاف نبود
كه من به اشتياق تا صبح نخوابم
از ترس نيامدنت تا صبح بگريم
هر يكشنبه به انتظار بنشينم
و تو...!

اين انصاف نبود
من قلبم را به تو امانت داده بودم
قرار بود امين باشي
قرار نبود به اين امانت ديرين
حتي خط و خالي بيندازي
چه برسد به اينكه
بشكني ديوار هاي غرورش را
و فروريزي پنجره هاي صبوري اش را
و ويران كني سقف ايمانش را
خودت بگو:
اين انصاف بود!؟
كه من براي تو بميرم
وتو
تنها به خاطر ترس از عاشق شدن
در دلت را به روي اين دل يتيم وتنها ببندي
بيچاره دلم
كه جز خدا
كسي را نداشت
جز خدا
كسي تسكينش نمي بخشيد
تو را از او نمي خواست
از كه مي خواست؟
خودت بگو:
اين انصاف بود!؟
«سایه»

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:51 توسط سایه
|

كسي مي پرسد: از چه رو شكسته اي؟ اين همه اندوهگين چونان كه در جواني چون پيري فرتوتي! نگاهش مي كنم خود مي خواند تمام زجر هايم را تبسمي هديه به او به خاطر فهميدنم مي گريد پس چرا گريه مي كني؟ جواب مي دهد: تبسم تو بسي از گريه تلخ تر! مي گويمش: چنين نبين گر خنده ام به گريه ميخيزد به لب هايم بنگر كه هنوز از آن ترنم اميد ميريزد دمي خيره ميشود در چشمهايم مي گويدم هزار غم داري! از چه رو مي خندي؟ دمي كه فكر مي كنم مي گويمش: تا خنده بر لبان تو نشيند مي خندم! زمزه مي كند: صدايت چه سخت ميلرزد! احساس تنهايي كه نمي كني؟ به او ميخندم گولش ميزنم و مي گويم: نه! اين همه آدم! نمي بينيشان؟ پوز خند مي زند: چه دلخوشي شيزيني! اين همه آدم! مي گريم... مي پرسد: پس چرا ميگريي؟ فريا ميزنم: دست از سرم بردار آينه! دست از سرم بردار «سایه» کسی را روی دوشهایشان حمل میکنند دوباره صدای « لا اله الا الله» از تشییع جنازه بیزارم تنم ميلرزد گر ميگيرم غم باد ميگيرم از اين همه اندوه بسيار كسي دستم را ميكشد در گوشم پچ پچ مي كند: دخترك بيچاره! بالاخره كشتنش اعدامش كردند نفسم به سختي بالا مي آيد مي پرسم: براي چه؟ صدايش مي لرزد: عاشق شده بود نمي خواست بي آبرو زندگي كند صبوري را كشت تنها به اين جرم كشتنش دخترك بي چاره! پا به پاي جمعيت جلو ميروم خم ميشوم بالاي قبرش كسي پارچه سپيد را كنار ميزند باورم نمي شود چه ميبينم! سايه تويي...؟ «سایه»

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:40 توسط سایه
|

دوباره سايه و سياهي و سوگواري خورشيد دوباره دل غمگين خالي از ترديد دوباره از جاده به تو رسيدن تا من بوته ها خالي از عطر ياسهاي سپيد دوباره كنج دلم ميشود ديد غم را دوباره سايه ي گم شده در سكوتها دوباره دلتنگي و غصه،دوباره تب سرد پيشاني دوباره نااميدم از پرواز قاصدك آرزوها دوباره از كوچه بودن بوي سكوت برخواست! دوباره كسي زمزمه ميكند پيدا ناپيداست! دوباره روسياهي سايه از صبوري خويش دوباره هرچه بر سر ما ميرود از خود ماست! دوباره من و غصه همنشين هر روزيم دوباره از اين همه اندوه ميسوزيم دوباره دلتنگم و دلتنگم و دلتنگ دوباره من و سايه چشم به راه ميدوزيم دوباره عاشقي من، پلك زدن تو
دوباره من و گريه، نيامدن تو
دوباره سكوت، دوباره هيچ نميگويي
دوباره مُهر زده اند بر لبان تو
دوباره غصه دنيا نشسته بر روحم
نگاه نكن كه از هيچ، هيچ نميگويم
به خاطر قسمي كه به سايه ها خوردم
به جاي چشم دوختن روح مي سويم
«سايه»
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:34 توسط سایه
|
